شنیدم ز لب حوض که دستم اندر آن خاک بشویم

همه جا آب شوم، خشکی مهتاب ببویم

لاجرم راه نیابم در شلوغیِ نواها، شیپور در این چاه نیابم

من کجا بد کرده ام که رَهَم ختم شود بر این حوض

که ز جمعیت ماهی، ماه نیابم

مهر و مهتاب نخواهم

ذره ای من کاه نکاهم

کوه نسازم از نفیر این نگاهم

یاد من باشد

شاه نشاید

گدای صورتی از یار نباید

سیرتی باید که آدم ز گِلَش نیک بسازند

مردمان در قفل مژگانِ دلِ خویش بتازند

آرزوی سور، گرمی دستان، عشق جانان

به نگارِ قلبِ ربّان همه را زود ببازند

یاد من هست هنوزم

که دلم را به دلی پاک نبستم

بر لبِ حوضِ تمنایِ نوایش ننشستم

پرت گرفتم

فرط بجستم

آه از این درد

آه از این دل که شکستم