گل نمی خواهم همان پوچ بهتر است

یادت هست آن روزها چه صفایی داشت؟! یادم هست من و تو با بچه ها می نشستیم لب حوض. ماهی های قرمز پوش می رقصیدند و ما کف می زدیم؛ هی، چه روزهایی بود! یکی گرگ می شد همه گوسفند؛ خوبی ها دیده می شد و بدیها هم اگر بود آن را در بقچه ی خاطرات محو می کردیم. دور حیاط می چرخیدیم، می پریدیم، پرواز می کردیم در آسمان بچگی. آنوقت که از حرکت فارغ می شدیم یکی داد می زد:((بچه ها، بیاین گل یا پوچ.)) ما همه عاشق گل بودیم، بوی خوش آن که به ما می رسید، قطاری می نشستیم تا گل کاغذی را که در دستان مشت کرده ی خود عین گنجی محافظت می کردیم از دیگری بقاپیم ولی تو خیلی زرنگ بودی، هرگز نتوانستم از تو گلی بقاپم. هر زمان که دستت را مقابل من باز می کردی پوچ می آمد بعد رو به من لبخند می زدی؛ چقدر لبخندهایت بدون گل هم برایم شیرین بود!

ولی...هرچه بزرگتر می شدیم، صدای خنده هایمان در گوش ها گم می شد و ما باز هم در تنگنای صندوقچه ی افکارمان به دنبال گل بودیم، گلی از جنس لبخند و آن زمان که دزدکی به من چشم می دوختی و گل لبخند را در چهره ی تو می یافتم، جستجوگر مغزم خاموش می شد و هرچه جز تو می دیدم پوچ می آمد.

اما بالاخره آن روز رسید که تو آمدی؛ رو به من ایستادی و لبخند زدی. یادت هست؟ یادم هست چه بسیار گل ها از من ربودی ولی آن روز از نگاهت فهمیدم چرا. تو دنبال زیباترین گل برایم بودی. آه هنوزم بوی خوش آن را با تمام گیرنده هایم حس میکنم. از آن زمان بود که همه ی دنیا برایم پوچ تر شد و من فقط تو را می یافتم؛ به موهایت دست می کشیدم و بوی تو را با همه وجودم استشمام می کردم و تو باز هم به من لبخند می زدی. من پی تو بودم ولی هنوز هم نفهمیدم چرا تو همیشه می دویدی! چرا؟ مگر تو هم مانند من کاوشگری هایت پایان نیافته بود؟ مگر فصل ها نرفته بود و وصل ها نیومده بود؟ چرا پس لبخند تو را ندیدم؟ انگار هرچه در گذشته برایت پوچ جلوه می داد، گل می شد و آن را بر می داشتی. دیگر دستانت پر بود اما تو خالی شده بودی؛ تو مرا جا گذاشته بودی مرا تنها گذاشته بودی. بعد از آن هیچ نفهمیدم؛ از چشمانم اکسیر می بارید، اکسیر اشک هایم.

از آن پس چشمانم دگرگون شد؛ همه ی پوچ هایی که در زندگی به خاطر تو ندید، حالا نه تنها می بیند بلکه می بوید، می فهمد.

یادم هست گرگ بازی می کردیم، یادت هست؟ آن زمان یکی گرگ بود؛ حالا می بینم همه جا پر از گرگ شده؛ انگار همه جا شده خانه ی مادربزرگ و همه ی مردم مثل ما بازی میکنند ولی با کمی تفاوت. این جا گرگ ها نمی دوند؛ آهسته کمین می کنند و سریع حمله می کنند. راستی تو می دانی با این حال چرا کسی گل یا پوچ بازی نمی کند؟ چرا هرکس از من می گذرد می پرسد شیری یا روباه؟ من تمام عمرم گوسفند بیش تر نبودم. شاید تو که گرگ شدی بتوانی این دنیا را ترجمه کنی. نکند آن زمان که دیگر صدای مرا نشنیدی می خواستی فن ترجمه ی دنیا را یاد بگیری؟ راستش را بگو می خواستی گرگ شوی؟ یعنی دیگر دنبال گل نبودی؟ شاید من نباید از پوچ ها می گذشتم، شاید من هم باید گرگ می شدم، شاید نباید صدای خنده هایت را جستجو می کردم. شاید باید صدای زوزه های گرگ ها را می شنیدم. اگر پوچ ها را زودتر می فهمیدم آنوقت می دانستم که گل زود پژمرده می شود. حالا من دیگر گل نمی خواهم، همان پوچ بهتر است.

لات شدم رفت...

" گر لت زنی به من و ریش کنی قلب مرا

                                                      من خودم لات حوالی سبیلت بشوم"


                                         

                                         (فاش)

به روزای آخر نزدیکم

دو هفته ی دیگه بیشتر نمونده تا روزی که بتونم یه نفس راحت بکشم. دیگه شمارش معکوسم شروع شده. استرس ندارم ولی خیلی پشیمونم که چرا بیشتر تلاش نکردم دقیقا مثل زمانیه که آدم به مرگ نزدیک میشه. تو رو خدا توی این ماه مبارک برام دعا کنین که امتحان کنکورمو خیلی خیلی خوب بدم.

وقتی دلت جای دیگری شد...

"دور گشتم از تو و از آن دل ویرانه ات 
                                                 جای من نی خانه ای کز من نباشد پایه اش"

                                        
                                         ( فاش )

نه شرقی نه غربی انثانی

واژه ی جدیدی در آمده که حرفها در آن نهفته است،واژه ی"انثانی". انثانی یعنی انسانیت از نوع مونث، یعنی زنانگی یا دخترانگی. واژه ای نو برای روزگاری نوست؛ روزگاری که در آن دخترانگی دارد منقرض می شود نه با انتخاب طبیعی بلکه با انتخاب اجباری یا انتخاب عمدی. دخترها مردانگی مصرف می کنند و معتاد می شوند و هر چه می گذرد دوز آن را بالا می برند. این مردانگی را نه با فارنهایت، نه با کلوین و نه با هیچ مقیاس مادی دیگری نمیتوان اندازه گرفت. نه این که این اتفاق زیبا باشد، نه؛ بلکه زشت ترین رویدادی ست که در زندگی دیده ام زیرا هر زیبایی در جای خود نیکوست و غیر آن پسندیده نیست و چه بسا وقیحانه باشد. دیگر دو هزار و پانصد سال پیش نیست که پله ها را کوتاه بسازند تا گام های من و تو عشوه گری نکند، دیگر زمان کرشمه های دخترانه نیست، اکنون ما ترک می شویم که در خیابانهای پر ازدحام ابرشهرها بدویم تا شاید صدای جیغ ناهنجار ناخن های بلندمان به پشت پیراهن رهاکنندگان کشیده شود و آن زمان بدون اینکه گناه ذلیخا را به دوش بکشیم به ما نسبت عظیم الکید بودن می دهند. ما دختران امروز، آسیه نیستیم که با سنگ شکنجه شویم؛ امروز ما را می سوزانند با اسید، به ما تعرض می کنند اگر شرقی باشیم و چه گناه بزرگی اگر افغانی بودیم و چه بدتر مجازاتی گریبان گیر ماست.

نظام دیکتاتوری تام موحش وحشی امروز به نه گفتن های ما نه میگوید و اینگونه است که باید در خیابانها فقط مورد پرسش قرار گیریم و نه نیاوریم و چه مردانی شده اند بعضی زنان و اهلی این نظام درنده ی پایدارند. آن زمان که از آنها پرسیده شود «چند میگیری؟»، به گران ترین ارزانها قیمت گذاری می کنند و " وای بر کم فروشان".

ما دختران امروز اگر هوس سیب کنیم، به ما می گویند "آدم باش" و هنوز هم ما را از گناه حوا مبرا نمی دانند. ما هم چه مطیع شده ایم، دیگر آدم نما ها را از بهشتشان بیرون نمی کنیم؛ ما یاد گرفتیم که خودمان را از جهنم محو کنیم و حتی راه های مختلفی را برای آن آموختیم، با طناب،با قرص برنج، با تیغ و ... یا اگر با اینکار فرار نکنیم حداقل آن است که خود آزاری را تجربه کنیم و آنقدر روح خود را بیازاریم که لطافت جسم را از دست دهیم . 

چه بد روزگاری شده است که دخترانش مرد و نامحرم شده اند و پسرانش نامرد و محرم.

عاشقی؟!

عاشقی 
گر لایقی 
پس بیافکن قایقی
تا برد ما را از این خانه به دور
که بگیریم جشن و سور
پس شود چشم حسودان کورِ کور

یاد من هست هنوزم

شنیدم ز لب حوض که دستم اندر آن خاک بشویم

همه جا آب شوم، خشکی مهتاب ببویم

لاجرم راه نیابم در شلوغیِ نواها، شیپور در این چاه نیابم

من کجا بد کرده ام که رَهَم ختم شود بر این حوض

که ز جمعیت ماهی، ماه نیابم

مهر و مهتاب نخواهم

ذره ای من کاه نکاهم

کوه نسازم از نفیر این نگاهم

یاد من باشد

تنها باید از ازل بخشنده باشیم

گاهی اوقات باید گنجینه ی لغاتمان را پر کنیم، نگذاریم ذهن ما از کاستی های دیگران، از خواسته های دیگران خالی شود. لازم نیست همیشه خود واقعی مان باشیم. هر از چند گاهی هم لازم است بازیگر شویم تا شاید در حوالی صحنه ی زندگی ما دلی به دست آید؛ دلی که به ازای آن شیشه های احساس من و تو نشکند؛ دلی از جنس بلور که آن را با نفس هایمان پر کنیم نه با گرد و خاک اضافی گوشه و کنار باغچه ی دردهایمان. اگر هم دردمندیم دردهایمان را شریک شویم؛ نگذاریم دردهای دلمان حبس شوند، آن ها را رها کنیم تا به شیشه ی قلبمان فشار نیاورند چرا که اگر این قلوب زلال از فساد رنج ها و محنت ها پر شوند می ترکند و اگر نترکند دیگر شیشه و بلور نیستند، می شوند سنگ! می شوند سنگی داغ و سوزان که هر زمان نگاهمان به دلی پاک افتاد، دل سنگ خود را از آتش فشان سینه ی خود در می آوریم و در دستان سرد خود می گیریم ولی امان... امان از سوزش دستان.

آه که سوختم، سوختم از تو ای قلب من، ای صندوقچه ی خاطرات، ای مهمان سرای دیوانگان. دیگر تحمل سوزناکی تو را ندارم؛ پس برو، تو را می دهم به او، به او که آرام به من و تو می نگرد، به او که سرمای شیرینش از دور ما را می نوازد. تو هم حس می کنی نسیم خنک لبخند او را؟...

و به ناگاه می بینی که داده ای دل را، دلی که سخنان ذهن، تصویرهای زندگی و احساسات غالب و مغلوب خود را در آن نهاده بودی و به آن ها می گفتی حرف دل، خاطرات و تجارب زندگی. آری، همه ی آن ها را به آرامشی که از او رسید فروختی؛ در واقع همه ی آن چه که داشتی و نداشتی. گرمای یک عمر سکوت و صبر را چه راحت به لحظه ای خنکی خام داده ای و حال شده ای "دلداده"

نامی که سبک بر زبان می آوریم بدون این که به سنگینی آن آگاه باشیم. باری که بر دوش نیست اما ثقلی که در سینه است و جان و روح و روانت را خمیده کرده است.

همه ی این ها را گفتم که بگویم اگر هنوز دلداده نام نشده ای، بهتر است که نشوی و قرار هم نیست که بشوی. بهتر است گنجینه ی لغات را باز کنی، بهتر است عشق را از همان ازل به زبان بیاوری و شیشه ی قلبت را که با نفس های سرد خود پر کرده ای به دیگران ببخشی، آن وقت می بینی که تو هم عیسی دمی، میفهمی که می توانی زندگی بخش باشی، حس می کنی می شود عشق را با همه تقسیم کرد، آن وقت است که می شوی عاشق. فرق عاشقی و دلدادگی همین است، تنها باید از ازل بخشنده باشیم.

مؤدب باشیم

چندیست همه در کسوفیم؛ نمی دانم حواسمان هست یا نه؟ حواسمان هست که کودکی پا می نهد تا دست بالا آورد؟ حواسمان به سردی نگاه نام آوران عشق هست؟

اخیراً مردم زیاد از حس ششم می گویند که احتمالا این حس جدید همان بی حواسی است؛ همان حسی است که از صفحه ی ذهن من و تو به اصطلاح، اضافی ها را پاک می کند؛ شوینده ای که نامش فراموشی است. نمی گویم شوینده ی بی کیفیتی است. مشکل از مصرف کننده هاست که لکه ها را درست تشخیص نمی دهند، فقط باید مؤدب باشیم؛ منظورم این است که ادبیات لکه ها را بیاموزیم.

در ذهن من پروانه ایست
که با باد می رقصد
پیوندها